پارت شصت و چهارم :

بلافاصله پریزاد از جا پرید و از شدت درد حرکت ناگهانی اش، صدایی هیس مانند از دهانش بیرون آمد. سیاوش که اکنون به آستانه در رسیده بود با شنیدن صدای پریزاد به سمتش دوید و سراسیمه گفت:
_چیکار میکنی دختر.
نگاه به اشک نشسته پریزاد به چشمان نگران سیاوش دوخته شد و با صدایی آرام گفت:
_تو رو به خدا نرو. نمیدونستم ناراحت میشی. نمیخوام با حرفام آتیش بیار معرکه باشم.
سیاوش که حالا به سمت پØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    اخ از دل و نجابت سیاوش🥲🥲🥲🥲 پری جانم چه خوشکل و نااازه 🥹🥹🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    عکس سیاوش بهترشد.... ابهت داره اصلا...پری رو هم نگم دیگه

    ۱۲ ماه پیش
  • zahra

    1

    عااالی خدا قوت نویسنده قشنگ من 💙💙💙💙💜💜💜💜💗💗💗💗

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    مرسی😍🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    وااای عکس پری چقد قشنگه واقعا برازنده هست

    ۱۲ ماه پیش
  • سعادت

    3

    عالی خدا قوت قلمت مانا 🌸🌸

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ♥️♥️♥️

    ۱۲ ماه پیش
  • بانو

    3

    عکس پریزاد وسیاوش خیلی خوب شدن وبخصوص عکس پریزاد زیباتر وعالی ممنون از شما مهربان🙏♥️خداقوت🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ☺️💞☺️

    ۱۲ ماه پیش
  • هانا

    3

    ممنون عزیز جان .عکس شخصیت ها عالین بخصوص پریزاد و سیاووش

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🥰🤗

    ۱۲ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    3

    عالی بود ممنون مخصوصا عکس سیاوش و پریزاد محشر بود همونطور بود ک تصور میکردم. پریزاد بسی زیباترهم هست

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    😍🙏🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • Sedna

    3

    راستی بانوجان سگ سیاوش کجاست که دیگه توقصه نیست

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    اگر خاطرتون باشه زمانی که پریزاد از هزیان گویی های سیاوش با خودش ترسید و فرار کرد، سیاوش سلطان رو کنار اسب و آذوقه گذاشت تا بره و پریزاد رو پیدا کنه اما گرفتار راهزن ها و اتفاقات سختی شدن که نتونستن برگردن در نتیجه سلطان جا موند😅

    ۱۲ ماه پیش
  • Sedna

    2

    مرسی بانوی خوش قلم عکس جدید سیاوش فوق العاده است خیییلی باابهته وممنون که عکس سگ باوفا ودوست داشتنیش هم گذاشتی پریزادم خیلی شیرینه😍🥰😘

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    خب خداروشکر که این بار خوشتون اومد😃😃😃

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞💞

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🙏😍😘

    ۱۲ ماه پیش
  • هستی

    0

    واقعاً خیلی قشنگ ودلپذیرنوشتید آدمو توی حس میبره و اینکه عکس های هم که گذاشتید خیلی قشنگن مخصوصا عکس پریزاد

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    خوشحالم که از عکسا خوشتون اومد به سختی درستشون کردم😅🌻

    ۱۲ ماه پیش
  • سوگند

    2

    مثل همیشه عالی بود بانو جان

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ❣️💖❣️

    ۱۲ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    کاشکی توواقعیت هم آدم هایی مثل سیاوش وجودداشت .من عاشق شخصیتشم .ممنون ازت نویسنده جون 🩵🩵🩵

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🌷🌷🌷

    ۱۲ ماه پیش
  • شکوه

    2

    💘💝💖🥹🥹🥹😍😍😍زیبا بود 👌👌👌

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🌹🌹🌹

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️